خرید بک لینک

درباره سایت

[53]

آخرین مطالب

امکانات وب

حدود ساعت یازده اماده شدم که با نازنین بریم آرایشگاه. یه جا تو تهرانپارس. خیلی هم آدرسش پیچ در پیچ بود که خب واسه همین با اسنپ رفتیم. یه ساعتی هم اونجا منتظر شدیم که سمانه جون کارش تموم شه و نوبت ماها شه. من اول نشستم رو صندلیش و عکس halsey با موهای کوتاهشو نشونش دادم و گفتم اینجوری. اغلب واسم مهم نیست تو آرایشگاه دارم چه مدلی رو نشون طرف میدم. چون وقتی پام رسیده به آرایشگاه این یعنی فقط از موهام خسته شدم و در واقع از درون فقط میخوام ماشینو برداره و با شماره ۴ کل موهامو بزنه. که البته دورشو کامل با شماره چهار زد.

[خونشون اون سمتاس. تمام مدت چشمم دنبالِ اتفاقی دیدنش بود.]

کارمون که اونجا تموم شد برگشتیم و سر راه یکم میوه و شیر و خوراکی خریدم. رسیدم به اتاق دیدم سارا برگشته. انتظارشو داشتم واسه همین صبح قبل از اینکه از اتاق بزنم بیرون تر و تمیز کرده بودم و حتی ظرفارو شستم. یه مدت طولانی بغلش کردم و خیلی معمولی و حتی صمیمی برخورد کردم و نذاشتم اون برخورد اوله آتیشی باشه. یه مدتی هم بیدار موندم و باهاش حرف زدم و دورو بر ساعت چهار ظهر خوابیدم. چون دیشبو بیدار مونده بودم.

ده و نیم با صدای گوشیم بلند شدم. مامان بود. مامان وقتایی که زنگ میزنه که فقط حرف بزنه خیلی مشکوکه. گفتم که . اوصولا یه وقتی زنگ میزنه که مثلا 5 دقیقه قبل از دم کشیدن برنجشه و یه حال و احوال میکنه و سریع میره به کارش برسه. ولی زنگ زده بود که حرف بزنه .

صحبت کرد. از کارم پرسید. از دانشگاه پرسید. از معدلم پرسید. بعد یهو گفت حالا شاید به زودی بیام تهران پیشت. گفتم واسه چی ؟گفت همینجوری دیگه بیام باهم بریم اینور اونور بگردیم... گفتم باشه اوکیه که بیای ولی یه هفته قبلش خبرم کن که مهمانسرا رزرو کنم واست... حالت که خوبه ؟

میدونی تنها بدی این دوری همینه. که خونواده من عادت دارن هیچ وقت نمیگن چی شده. خبرای مهمو انقدر پنهون میکنن تا یا خودت بری متوجه شی یا از کسی بشنوی. دلم شور میزنه الان ...

مامان که قطع کرد، نشستم مسیجامو جواب دادم. با ارزو صحبت کردم. آرزو لعنتی رو خیلی دوست دارم. برگشته تهران. ظهر که رسیدم خوابگاه اونم همزمان باهام رسید و کلی بغلش کردم. گفت بیا اتاق کادو ولنتاینتو بهت بدم.

[یادم رفت برم پیشش یا نخواستم برم؟ ]

با عرفان راجع به کاری که بهم سپرده بود حرف زدم. پاشدم یه چیزی درست کردم و در حالی که داشتم شام میخوردم فیلم The Glass Castle رو دیدم. احتمالا فقط 40 دقیقه اولشو. چون فیلم دیدن من اینجوریه؛ یه هفته طول میکشه تمومش کنم. تا اینجاش که معرکه بود. بعدش کمیکامو چک کردم و اپیزود جدیداشونو خوندم. نعمتی استوریمو ریپلای کرد گفت واسه یه مسابقه که انجمن برگذار میکنه فیلم بردار میخوان و پرسید میتونم برم یا نه.

گفتم نه

[واسه مهدی بود؟ واسه کارم بود؟ واسه لنزم بود؟ واسه اینکه شنبه هیچ کلاسی نداشتم و مجبور نبودم برم دانشگاه بود؟]

شاید واسه همه اینا... هنوز ساعت دوازده هم نشده بود که دوباره خوابیدم. شاید چون هیچ کار مفیدی نمیکردم. شاید چون دلم نمیخواست کار کنم ...

برچسب: نویسنده: محمد اکبری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 1:32

صفحه بندی