چهار صبح بیدار شدم. اولین چیزی که دیدم سارا بود که رو تخت کناریم خوابیده. دیشب که از اتاق نازنین برگشت یه کوچولو بیدار شدم ولی ترجیح دادم خودمو بزنم به خواب. در نتیجه از دیروز ظهر تا الان هیچ برخورد دیگه ای نداشتیم. تا شیش تو جام نشسته بودم و فکر میکردم. بعدشم نشستم کمیک خوندم و گوشیمو چک کردم. این مدت زیاد سرم تو گوشی نبوده و این خوشالم میکنه.
هفت صبح که شد به خودم گفتم آتو بسه دیگه. بزار کنار این علائم افسردگی رو. پاشو امروز باید پول دربیاری. بلند شدم تختمو مرتب کردم و گوشیمم همونجا زیر بالشتم ول کردم. دوتا تخم مرغ برداشتم و گذاشتم آب پز شه. خیلی زود برش داشتم واسه همین فوق العاده آبکی بودن. گفتم بیخیال من عسلی بیشتر دوست دارم. بعد بطری آب جدیدمُ برداشتم و یه مقدار لیمو تازه ورق ورق شده انداختم داخلش و آبش کردم. واسه خودم سیب شستم . یه هات چاکلت برداشتم و با کیف و وسایلم زدم بیرون از اتاق.
از سه شنبه که درسا رو دیدم کار خاصی نکردم. نه اینکه هیچ کاری هم نکرده باشم. ولی خب زیادم به نتیجه ای نرسیدم تا این لحظه. یه قسمتیش واسه اینکه واقعا نمیدونم باید چیکار کنم. یه قسمتشم اینکه حس کار کردن نداشتم به اون صورت. ولی امروز روزیه که من خودمو وقف کار میکنم. :))
قراره تسکایی که بهم سپرده و کم و بیش انجامشون دادمو کامل کنم و همه رو بفرستم واسش که پولشونو امروز بهم بده. بعدش میرم سراغ کار عرفان که خیلی لفتش دادم دیگه.قبلنا ادیت فیلم انجام دادم ولی تاحالا با premiere کار نکردم. در واقع الان فقط به خاطر کار عرفان نصبش کردم و خیلی هم خوشحال میشم در طول انجام این کار یادش بگیرم. این قضیه تو برنامه م بوده یه زمانی ...
برچسب:
نویسنده: محمد اکبری